sociology
loading...

sociology

sgh92 بازدید : 0 پنجشنبه 14 بهمن 1395 زمان : 20:37

با سلام خدمت دوست گرامی جناب دهقانی 

در خصوص جزوات درسی قطعا نظر اساتید متفاوت است و با توجه به سر فصل ارایه شده 

منابع درسی را مشخص می کنند . 

از طریق این وبلاگ می توانید به برخی مطالب مورد نیاز دسترسی داشته باشید . 

                                                        موفق باشید .


مطالب رزسایت
sgh92 بازدید : 0 شنبه 2 بهمن 1395 زمان : 0:35

حقیقت چیست ؟

حقیقت یک ارزش و بالذاته خوب است که ما قصد رسیدن به آن را داریم.حقیقت داشتن یک چیز یعنی تصور ذهنی و ادراک که از یک چیز موجود،به طور کامل با واقعیت انطباق پیدا کند در آن صورت می گوییم که آن چیز حقیقت دارد.

منظور از حقیقت مطلق نزد عرفا خدا است و همه چیز این هستی انطباق پذیر با خداست و این حقیقت مطلق است.به گفته عرفا،حقیقت مثل یک جام بلوری است که در عالم خرد شده است یعنی اینکه اگر تکه های حقیقت را پیدا کنیم و آن ها را کنارهم بگذاریم حقیقت مطلق حاصل میشود. حقیقت جلوه های بی نهایت دارد و ما هر روز می توانیم نمودی از آن را بیابیم.

وقتی شما میگویید کسی حق دارد یعنی اینکه کاملاً پذیرفتنی است که او میتواند ادعایی داشته باشد که با واقعیت انطباق داشته باشد.یعنی تصور و ادراک یک شخص از واقعیت برهم منطبق است.پس حقیقت به خودی خود برای ما ارزشمند است.حقیقت ارزش است،چون هرگاه یک تصویری با واقعیت انطباق پیدا کند درست بوده و حقیقت دارد و دنبال آن هستیم،هرگاه تصور ما از واقعیت درست شکل داده شد براساس خود واقعیت ما موفق به کشف حقیقت میشویم.

چه چیزی تعیین میکند که انطباق درست صورت گرفته یا نه؟

یک معیارهایی وجود دارد که تعیین کننده انطباق واقعیت با حقیقت است ما تا این لحظه تصور می کردیم حقیقت نزد عرفا و ادیان است درحالی که همه افراد دنبال کشف حقیقت هستند.اولین پاسخهای  بشری در مورد حقیقت و عالم پاسخ های دینی بوده است و بعد از آن پاسخ های فلسفی و در نهایت پاسخ های علمی مطرح شدند .

معیار ارزیابی درست یا نادرست در دین ، سخنان کسانی است که در آن دین با ماوراءدر ارتباط بودنددر فلسفه معیار درستی و نادرستی استدلال است . در جامعه دینی هم از استدلال برای تشخیص در ست یا نادرست استفاده می شود . پس از فلسفه معیار صواب و ناصواب ، درست یا نادرست معیارهای علمی است بنابراین نسبیت گرایی به شکل حاد آن وجود ندارد .

البته خود علم هم از روش فلسفی و هم از روش دینی استفاده می کند . مثلاً علم روانشناسی معتقد است که در جامعه دین دار ، معیار ، دین داری انسانهاست . هر نظام شناختی معیارهای تشخیص خوب و بد و درست ونادرست خاص خود را دارد و در همه آنها حقیقت وجود دارد . بنابراین وقتی می گوییم حقیقت نسبی است به این معنی نیست که حقیقت وجود ندارد . بلکه در همه جا حقیقت و واقعیت وجود دارد .

معیارهای علمی برای تشخیص حقیقت چیست
؟

- رویکرد دینی : یعنی این که با استناد به آیات و روایات پدیده های مختلف را توجیه کنیم . دانش دینی آن چیزهایی که در حیطه دین در باره واقعیت های عالم می شناسیم را شامل می شودوتمام دانسته های ما و عالم که تحت پارادایم و آموزه های دینی است را در بر می گیرد . در واقع معیار حقیقت دینی استناد به گفته های دینی است .

علم به دنبال شناخت واقعیت است ، به لحاظ عارفانه اگر شما یک جسمی را دقیق تر شناختید این شناخت وجهی از وجود الهی را در شما ایجاد می کند و شما یک قدم به حقیقت نزدیکتر شده اید .

دانسته های مان نسبت به این عالم دانش است . دانش فلسفی یعنی از طریق قیاس منطقی به آنها می رسیم ودرباره اصولی که از آن آگاهی نداریم استنتاج منطقی می کنیم . استدلال و استنتاج منطقی یعنی این که به روش تعقلی عمل کنیم  در ذهن یک گزاره هایی را از واقعیت گرفتیم و گزاره های عقلی هم وجود دارد که با یکدیگر انطباق پیدا می کنند .

ما روزانه استنتاج های زیادی در زندگی به کار می بریم مانند وقتی می گوییم شخصی دروغ گو است .استنتاج داریم برای مثال شخصی می گوید من از غذاهای شیرین خوشم نمی آید ، اگر در مقابل او خورشت فسنجان بگذاریم و او با حرص و ولع خاصی مشغول خوردن آن غذا شود نتیجه می گیریم که او دروغ گو است .

او از غذاهای شیرین بدش می آمد، در حالی که فسنجان غذایی شیرین است در این جا بین حرف و عمل او تناقض وجود دارد .

 ویژگی های روش علمی  

روش علمی ویزگی های خاص خودش را دارد وبه شکل افراطی آن که بنیانگذارش اگوست کنت است مطلبی تحت عنوان پوزیتیو یسم غربی دارد . که در آن معتقد است ما آن چیزهایی را می توانیم بشناسیم که از طریق حواس پنجگانه قابل ادراک باشد از ویزگی های مهم روش علمی روش مشاهده است . مشاهده در معنای عام آن یعنی از طریق حواس پنجگانه قابل دریافت باشد و معتقد است آن چیزهایی که خارج از حواس پنجگانه است ما به آنها کاری نداریم که آیا آنها وجود دارد یا نه ؟ و راجع به آنها نمی توان بحث کرد ، بنابراین آنها از حوزه علم خارج هستند . این گزاره که خیلی ها معتقدند که علم هر چیز غیر قابل مشاهده را انکار می کند ، گزاره ای غلط است بلکه علم آن را رها می کند .

آیا هر کسی همان چیزی را ادراک کرد درست است ؟

برای پاسخ به این سئوال معیاردومی وجود دارد : باید آزمون پذیر و تکرار پذیر باشد .یعنی باید آدمهای متعددی آن را مورد آزمون قرار داده و به نتیجه مشابهی برسند . سایر ویزگی ها تحت همین عناوین هستند یعنی اولاً : قابل مشاهده بودن  ثانیاً : قابل آزمون و تعمیم پذیر بودن .

 موضوع دانش علمی فقط واقعیت هایی است که در حیطه حواس پنجگانه قرار دارد که روش آن در وهله اول آزمودن و سپس اثبات است .

مرحله اول شناخت علمی ، شناخت درباره هستی های عالم است . چه چیزی وجود دارد ؟ آیا واقعاً چیزی وجود دارد ؟ که این در سطح توصیف است . مثلاً در مورد علل افزایش طلاق در قوچان باید ابتدا این پدیده را توصیف کرد سپس به دنبال علل افزایش آن بود .

شناخت اولیه شناخت توصیفی است و شناخت دوم که ما به دنبال علت یابی هستیم ، شناختی از نوع علی یا تبیینی است . پس در واقع دانش علمی از طریق آزمون موارد مشاهده پذیر به دست می آید وما به یک سری یافته ها می رسیم . کنت معتقد است در مرحله اول همه علوم با هم اشتراک دارند .

آیا علوم فرهنگی و علوم طبیعی یکی هستند ؟

اگوست کنت معتقد است که این دو کاملاً مثل هم هستند . موضوع ، همان موضوع و روش هم همان روش یعنی مشاهده و آزمایش است . دورکیم هم به تبع کنت همین نظر را دارد منتها چیزهایی به آن اضافه می کند و می گوید واقعیت های اجتماعی از واقعیت های فردی متفاوت است دورکیم معتقد است ممکن است خود یک موضوع را نتوانیم مطالعه کنیم بلکه از طریق عناصر مادی یا تبلور عناصر مادی و مشاهده پذیر آنرا می توان مطالعه کرد .روح جمعی قابل دیدن نیست ولی تبلور آن را می توان در جوشش جمعی دید . درد کشیدن شخصی را نمی توان دید

 

 بلکه از سرخی صورت یا کبودی پای وی می توان به درد کشیدن او پی برد . در وهله اول نظریه می تواند توصیف باشد که به لحاظ علمی نمی توان آن را نظریه نامید و اعتبار علمی ندارد درمقابل نظریه توصیفی ،نظریه تبیینی وجود دارد که در اینجا بحث علیت مطرح است ، پس عمده نظریات موجود در علوم کار توصیف را انجام میدهد و حالت قانون دارد و در علوم انسانی گزاره ترکیبی یا خبری از یک واقعیت است که وجود دارد . علم به طور کلی عبارت است از مقایسه . وقتی می گوییم زمین وجود داشته و جاذبه دارد باید این خاصیت زمین را با چیز دیگر مقایسه کنیم .

نکته : نظریه عبارت است از رابطه منطقی که بین چند قانون وجود داشته باشددر واقع نظریه توصیفی  به شکل علمی نیست . نظریه زمانی علمی می شود که ما رابطه چند توصیف منطقی را پیدا کرده ودر این فرایند چیزی را بیان کنیم که به یافته ای جدید منجر شود .

- دو مرحله مهم هر دانشی و خصوصاً دانش علمی این است که ابتدا جهان واقعی را آنگونه که هست توصیف کنیم و در مرحله بعد تبیین قرار دارد .

برای دانش علمی مشکل از آنجا شروع می شود که پدیده ای که ما تصور می کردیم تحت تأثیر پدیده ای باشد که ما ذکر کرده ایم تحت تأثیر پدیده ای باشد غیر از آنچه ما ذکر کرده ایم . پس هر موقع ما کشف کردیم که پدیده تحت تأثیر پدیده ای دیگر است نظریه نام دارد . در واقع نظریه با ایجاد رابطه منطقی بین گزاره های متعدد یک رابطه و همبستگی را بین متغیرهای مختلف نشان می دهد که آن رابطه پایدار و بادوام است .

مادر حوزه علوم انسانی ، علوم اجتماعی و جامعه شناسی داریم . علوم انسانی بسیار عام است و شامل کلیه چیزهایی است که در مورد انسان است ( روان شناسی ، جامعه شناسی ، حقوق ، اقتصاد و . . . ) . علوم اجتماعی دامنه تنگ تری دارد و راجع به علومی است که جنبه اجتماعی دارد و در زیر مجموعه این علوم ، جامعه شناسی قرار دارد . نظریه های اجتماعی عام تر است و می تواند شامل نظریه های مردم شناسی ، جمعیت شناسی و . . . باشد . ما در این بحث اختصاصاً به نظریه های جامه شناسی می پردازیم . یعنی کل نظریه هایی که در علم جامعه شناسی برای شناخت جامعه وجود دارد و به مجموعه این نظریه ها ، نظریه های جامعه شناسی می گوییم . وقتی می گوییم نظریه های جامعه شناختی می خواهیم نظریه های جامعه شناسانه را ازرویکرد های نزدیک و با مشابه به آن متمایز کنیم . به عبارت دیگر معنای دیگر جامعه شناختی یعنی تحلیلی که از موضع جامعه شناسی صورت می گیرد . کنت نقطه تفکیک فلسفه از جامعه شناسی است .

از نظر کنت انسان چیست ؟

از نظر کنت انسان موجودی دارای ذهن است که این ذهن مراحل پیشرفت است و مرحله به مرحله رشد می کند و ذهن انسان تکامل بوده و روز به روز ذهن کاملتر می شود و چون ذهن بشر مراحل تکامل را می گذراند بنابراین جامعه هم اولاً : تکاملی است و ثانیاً : همان مراحل تکامل ذهن را طی می کند جامعه متشکل از افراد انسانی است . اجتماع زمانی واقعیت پیدا می کند که تعدادی افراد دور هم جمع شوند . این مردم یا انسانها موجوداتی هستند که دارای ذهن هستند و این ذهن در حال تعامل است ، پس جامعه این مراحل را طی می کند. بنابراین اجتماع انسانی از یک قوانینی تبعیت می کند که این قسمت بحث جامعه شناسی است .

منظور کنت از ایستایی و پویایی چیست ؟

طبق نظر کنت انسان موجودی است که دارای ذهن است و این ذهن مراحلی دارد و قوانینی بر آن حاکم است که این معنی ایستایی مورد نظر کنت است . کنت معتقد است همه جوامع و انسانها ، آن سه مرحله و قوانین را دارند و از یک مرحله به مرحله دیگر انتقال پیدا می کنند که این موضوع پویایی مورد نظر کنت است . این دوره انتقالی را کنت دوره بحرانی می نامد . پویایی و ایستایی هر دو با هم هستند و هم مراحل حرکت برای همه افراد و جوامع وجود دارد و هم اینکه این مراحل را همه جوامع طی می کنند .

چرا کشف حقیقت در بین جامعه شناسان متفاوت است ؟  کدامیک از آنها درست می گویند؟

در یک بیان همه آن ها هم درست میگویند هم نادرست،چرا که تمام آن ها واقعیت اجتماعی را به درستی نشناخته اند و نتوانسته اند تصویر کاملی از واقعیت برای ما ارائه کنند. ما همه واقعیت های جهان را نمی توانیم به طور دقیق،کامل و بدون نقص بشناسیم.پس اشراف مطلق به پدیده ها نداشته و نمیتوان حکم مطلق صادر کرد. نظریه ها در جامعه شناسی این گونه است و یک نظریه طرد نظریه دیگر نیست،بلکه همه یک واقعیت را بیان میکند. هر انسانی به واقعیت به شکل نگاه می کندوکل واقعیت راهمان می داند که دیده است پس بنابراین یک نظریه جامع وجودندارد.تمامی نظریه هاممکن است درست باشدولی هرکدام جزیی ازواقعیت رابررسی کرده است . نظریه ای نسبت به نظریه ی دیگری کامل تراست که به یک واقعیت به طورجامع تروکامل ترپرداخته باشد . درواقع جامعه،مجموعه ای ازانسانهاست که هرکدام به شکل وشیوه ای می اندیشد.

موضوع علوم اجتماعی انسان است وانسان موجودی متغیراست که درزمان های متفاوت تغییرمی کند،لذاماهیچ نظریه ی ثابت ،پایداروقطعی درمورد اجتماع انسانی نمی توانیم ارائه کنیم . درزمان کنت جوامعی وجودداشتند که برخی درمرحله ربانی ،بعضی درمرحله مابعدالطبیعی وگروهی درحال تحول به مرحله اثباتی بودند. امروزه نظریه پردازی به روش کنت مشکل است.

بنابراین نظریه پردازان کلاسیک واقعیت زمان خودرابررسی کرده اند که باواقعیت اجتماعی موجودامروزه انطباق پیدا نمی کندوآنها به شیوه ای دیگر به آن پرداخته اند. 

نکته:بنابه نظردورکیم به واقعیت های اجتماعی به عنوان شئی بایدتوجه نمود.برای مثال درگذشته ای نه چندان دورطلاق غیرممکن بود چراکه ساختارهای اجتماعی ماننددیواردرمقابل آنها قدعلم می کرد وجلوی آنها رامی گرفت.

ساختارها وواقعیت های اجتماعی روزگاردورکیم باامروزه تفاوت دارد.به بیان گیدنز بایداز ساختاری شدن صحبت کرد.یعنی ساختاری رامی سازیم وسپس تغییرمی دهیم .

شمابرای اینکه یک نظریه راآزمون کنیددنبال شواهدی هستید که آن رااثبات وتأییدکنید،که این کاری اشتباه است وبهتراست مابه دنبال ابطال فرضیه هایمان باشیم .زیرا می خواهیم واقعیت راشناخته وادراکی ازواقعیت منطبق باواقعیت بیرونی داشته باشیم.در واقع کاری که شواهدابطال کننده انجام می دهد این است که نشان می دهد ادراک ما از واقعیت کاذب است . در تحقیقات جنایی هدف این است که واقعیت چیست ؟ این قتل را چه کسی انجام داده است ؟ کار نظریه این است که ادراک ما را مطابق با واقعیت سامان دهد . اگر به دنبال اثبات باشیم در واقع به اثبات یک واقعیت اشتباه رسیده ایم . اگر می خواهیم به واقعیت برسیم باید به شواهدی که ناقض نظریه های قبلی باشد بپردازیم .

رویکرد کنت یک رویکرد پوزیتیویستی یا اثبات گرایی است ، حال آنکه پوپر از ابطال گرایی بحث می کند . ابطال گرایی واقعیت را آنگونه که هست نشان میدهد یعنی واقعیت از طریق شواهدی که به وسیله ابطال گرایی ایجاد شده است کسب کرده است . پس هیچ نظریه ای اثبات شده نیست .

سقراط یا ارسطو می گوید : علم با تحیّر آغاز می شود . تحیّر است که انسان را به دنبال علم می کشاند . تحیّر چیزی است که شما انتظارش را نداشتید و علتش را نمی دانستید و برای شما مجهول است علم این گونه آغاز می شود .

انسان از نظر مارکس
:

از نظر مارکس انسان موجودی است که خودش را از طریق کار نشان می دهد . به این معنا که انسان خودش را در کار بازتولید می کند .یعنی ما از یک طرف که عمرمان می گذرد و زمان محدودی است و مرتب آن را از دست می دهیم و تمام می شود ، اگر از این لحظه ها برای تولید یک محصول استفاده کردیم عمر خود را در قالبی کالا نشان داده ایم . نجاری که از چوب اسب میراشد یا مجسمه سازی که مجسمه ای درست می کنداین می تواند حاصل ساعتهای گذر عمر خود را در قالب مجسمه ببیند . بنابراین انسان در کار خود را باز تولید می کند و انسانهایی که هنر واقعی تولید می کنند خود را جاودانه می سازند . جاودانه شدن صرفاً یک نظر نیست . مثلاً اگر شما فیلمی را پس از مرگ بازیگر تماشا کنید همان اثر را می گذارد که در زمان زندگی او .

تمامی دانشمندان به دنبال این موضوع هستند که هستی چیست ؟ پاسخ عرفادر پاسخ به این سئوال است که هستی در یک چیز خلاصه شده است و همه هستی از نظر آنها خداوند است . به عبارت دیگر آن چیز واحد در جلوه های بی نهایت توزیع شده است و ما هر چیزی یا قسمتی از هستی را بشناسیم در واقع به وجود خدا پی برده ایم .

هر فردی در واقع یک قسمت از هستی را می شناسد نه کل هستی را . تنها چیزی که در پرداختن به این متفاوت است ، نگرش ها و جهان بینی ها و بینش های متفاوت است . مثلاً عارف کل هستی را در وجود خداوند و زیبا می بیند و یک رابطه عاشقانه با معشوق دارد . برای یک عارف چیزهایی که او را به معشوق می رساند مهم است و برای شناخت معشوق ، چیزها و جلوه های معشوق را می شناسد تا به شناخت خداوند نائل گردد . برای شناخت جلوه های معشوق عارف خودش را فراموش کرده ، نمی بیند یعنی این که بر خود خواهی های خویش غلبه می کند .

یک هنر پیشه که می خواهد یک نقشی را یفا کند و دانش و احساس زیبایی شناسی حاصل شود اگر یک لحظه به ذهن بازیگر خطور نماید که باید نقش خودش را خوب بازی کند و خودش را فراموش نکند دچار مشکل شده ، نمی تواند نقش خود را به خوبی ایفا کند . اگر هنر پیشه واقعاً در جای همان فردی که نقش او را بازی می کند قرار گیرد ما تحت تأثیر فعالیت زیبایی شناسی او قرار می گیریم .

آخرین یافته های علمی درباره این که چگونه میتوان به کشف  بهتر علم و واقعیت نائل شد ، یا علم چگونه می تواند واقعیت را بشناسد ، آخرین

 

 پارادایم منطق فازی اکتشافات علم است و الهام بخش منطق فازی عرفان ، خصوصاً عرفان بودایی است . بنابراین رابطه تنگاتنگی بین علم و عرفان وجود دارد . دلیل اصلی این است که حقیقت عرفانی در رسیدن به حقایق موفق بوده اما دلیلی که دانشمندان علمی و تجربی آن را تأیید نکرده اند ، عدم امکان تکرار و آزمون پذیری است چون ما از طریق شهود و طریقت به آن می رسیم ، قابل تکرار و مشاهده پذیر نیست . بنابراین علم به عنوان یک تکنیک علمی آن را قبول ندارد ، بنابراین چون عرفان دارای ویزگی های فوق نیست از دایره علم خارج است .

منطق فازی اکتشافات علمی مانند دوخت لباس هایی از نوع کشی است که به هر اندام و قواره ای سازگار است . حال آنکه نظریه های علمی حالت لباس دوخته شده از پارچه های معمولی را دارد . در واقع منطق فازی برای تمامی علوم مورد بررسی قرار می گیرد که چگونه علوم می توانند دانش علمی کسب کنند و یا روش های علمی معتبر و یا چه روش های معتبری وجود دارد .

 ریسک یا مخاطره از نظر گیدنز   

ریسک قبول مخاطره است و با خطر تفاوت دارد .ریسک به معنای جدای طبیعت و سنت است . در جامعه سنتی انسانها در طبیعت زندگی می کنند و مغلوب طبیعت هستند . مثلاً اگر کشاورزی دیم انجام می  دهد آمدن و نیامدن باران به انتخاب آنها نیست اگر باران نبارد خطر قحطی وجود دارد  اگر باران شدید و یا خیلی زیاد ببارد امکان آمدن سیل و خطرات دیگر وجود دارد و ممکن است آفت هایی گریبانگیر آنها شده خطر محسوب می شود و خیلی از این خطرات طبیعی بوده ، بنابراین مغلوب طبیعت هستند . در جامعه سنتی در قلمرو پدیده های اجتماعی کشاورززاده کشاورز می شود یا کسی که در جامعه مسلمان به دنیا بیاید دین او اسلام است . انتخابی وجود ندارد ، قدرت انتخاب و حق انتخاب زمانی پیش می آید که برای ما امکان انتخاب های متعدد وجود داشته باشد و آن هنگامی است که جامعه به سمت مدرنیته حرکت کند مثلاً تقسیم کار به وجود آمده ، کارها تخصصی شده و ما می توانیم از میان شغل های مختلف یکی را بپذیریم و هر یک از این مشاغل پیامدهای مثبت و منفی دارد و در واقع با انتخاب هر شغل فرد ریسک کرده است و هر چه جامعه پیچیده تر شده و رشد نماید این ریسک ها زیادتر می شود ، به طوری که بدون ریسک انسانها قادر به زندگی نیستند .

عنصر دیگر ریسک اعتماد است . از نظر گیدنز ما در دنیایی زندگی می کنیم که لبریز از ریسک هاست . به نظر او در جامعه سنتی ریسک وجود ندارد ، بلکه در جامعه مدرن ریسک معنا پیدا می کند . در دنیای مدرن با بی نهایت انتخاب روبرو هستید و با هر انتخاب دست به ریسک بزرگی زده اید . مثل ازدواج که در جوامعه سنتی از پیش انتخاب شده است و ریسک کمتری وجود دارد . در دنیای پر از ریسک امروزی و مدرنیته انسانها با بی نهایت انسان دیگر مواجه می شوند ، پس ریسک بیشتری وجود دارد و در این دنیای پر از ریسک ناچار باید اعتماد کرد .

فشردگی زمان

این امکان فراهم شده که زمان از طریق مدرنیته وسعت پیدا کند . مثلاً با تماشای یک فیلم انواع زندگی ها را می توان تجربه کرد در مقطع محدود زمانی عمر انسانها می توانند یک بار تجربه زندگی داشته باشند . برای انسان مدرن این امکان به وجود آمده است که بی نهایت زندگی را تجربه می کنند . در دنیای مدرنیته هر لحظه می توان زندگی جدیدی را شروع کرد . زمان بینهایت است . درواقع فشردگی زمان یعنی این که این زمان را طوری توسعه بخشیم تا بینهایت را تجربه کنیم . هر لحظه امکان زندگی وجود دارد . زمان بی نهایت است و انسانها برای انتخاب هر گزینه ای باید احتمال خطر را بدهند . یعنی وقتی دست به گزینشی می زنیم امکان دارد این گزینش ما یک سری خطراتی با خود داشته باشد .

نکته : مدرنیت جریان و فرایند مدرن شدن است
.

به طور کلی مدرنیته یک عنصر اساسی دارد که شکل جامعه را از سنتی به مدرن سوق می دهد و آن عقلانیت است . عقلانیت یعنی به کارگیری بهترین ابزارها و روش ها برای رسیدن به اهداف در سریع ترین زمان و بالاترین بازدهی ، ضمن اینکه کمترین هزینه ها را نیز در پی داشته باشد . این موضوع در روند جامعه سنتی اتفاق می افتد . اولین حوزه ای که عقلانیت در آن اتفاق می افتد ، حوزه اقتصادی است واین که چگونه ما ابزار های کشاورزی مناسب بسازیم که کارایی را افزایش داده و بهترین محصول را به دست آورد که این مستلزم استفاده از تجهیزات کشاورزی است که اگر ادامه دهیم به صنعت می رسیم . پس اولین ابزارها ، ابزار کشاورزی است و اولین کارخانه های بزرگ در زمینه فعالیت های کشاورزی است . بنابراین کارخانه های ریسندگی و بافندگی اولین کارخانجات انگلستان هستند که برای بهره برداری از محصولات دامی و کشاورزی به وجود آمدند و سپس عقلانیت در حوزه های متعددی به کار گرفته شد . در حوزه سیاسی بحث این است که بهترین نوع مدیریت یک جامعه چیست؟ به عبارت دیگر هدف ایجاد جامعه ای است که بتوان راحت تر زندگی کرد . برای رسیدن به این منظور باید جامعه را مدیریت کرد . حال چه نوع مدیریتی ؟ باید تحقیق کرد ، مثلاً به دلایل متعدد حکومت لیبرال دموکراسی برای اداره جامعه مفید است . پس نماد سیاسی دموکراتیک به عنوان یک پدیده مدرن تلقی می شود . از آن طرف نظام سرمایه داری به عنوان یک پدیده مدرن در حوزه اقتصادی تلقی می شود . نماد فرهنگی لیبرال ، نماینده یک پدیده مدرن در حوزه فرهنگی است . جامعه ای که تمام پدیده های مدرن در آن به وجود آمده باشد مدرن گویند و مدرنیت وضعیت جامعه ای است که پدیده های مدرن در آن بسیار زیاد شده است و مدرنیت یک فرایند شدن است . یعنی فرایند مدرن شدن .

نکته :

- نماد : عبارت است از کلیه چیزهایی که ( کالا ، زبان ، علامت و . . . )که بر اساس یک قرارداد معین میان افراد جوامع مفاهیم مشترکی ایجاد می کند

- بازاندیشی : یعنی شما فرایند فکری خود را مرتب مورد تجدید نظر و بازبینی قرار می دهید . مادر تفکر و اندیشه خودمان مرتباً بازاندیشی کرده ، روش های بهتری انتخاب نموده و مرتب در جهت استفاده از عقلانیت تلاش می کنیم .

از جاکندگی از نظر گیدنز

اتفاقی که در فرایند مدرنیت رخ می دهد این است که انسانها از محیط طبیعی خود فاصله می گیرند . اگر تا دیروز انسانها با دام ،ماهیگیری ، صید ، شکار و . . . ارتباط داشتند . انسانها با طبیعت مواجه می شدند و انسانها آنقدر در دنیای جدید از طبیعت فاصله گرفته اند که گویی اصلاً وجود ندارد . یکی از ویزگی های جامعه مدرن این است که درصد خدمات بیشتر از درصد تولیدات است و این جامعه رفاه است و این به مدد تکنولوژی امکان پذیر است . از طریق تکنولوژی است که می توان بهترین ماشین ها را برای کاشت و برداشت در سریع ترین زمان ساخت . بنابراین نیروی انسانی زیادی نیاز نداریم پس ارتباط چندانی با طبیعت حاصل نمی شود .

بی ریشگی مربوط به این است که شما در جامعه مدرن ارتباط مستقیمی با طبیعت ندارید و ارتباطات به شکل انتزاعی در می آید . بی ریشگی یعنی این که شما بر پایه طبیعت نایستاده اید و در انتزاع زندگی می کنید . آن قدر نظامهای نمادین و انتزاعی ما را در بر گرفته اند که از طبیعت و اصل و منشأ فاصله گرفته ایم و کارکرد اصلی چیزها را نمی دانیم .

مثلاً ما نمی دانیم که پول چه کارکردی برای ما دارد . باید به نظام اقتصادی قدیم برگردیم که ابتدا مبادله پایاپای بود و . . . بنابراین از لابه لای نشانه های نمادین واقعیتی که در دنیای مدرن وجود دارد بشناسیم . از جاکندگی یعنی این که ما در دنیای مدرن از طبیعت فاصله گرفته ایم .

جدایی زمان و مکان از نظر گیدنز:

پدیده ها و فرایند مدرن شدن باعث شده زمان و مکان که در جامعه سنتی با هم ملازم بودند این ملازمت در دنیای مدرن برداشته شود . مثلاً در دنیای سنتی وقتی گفته می شد فردا می بینمت این جمله حتماً ملازم می شد با کجا ؟ و این که من تهران بودم ، باید زمان قید می شد . پس یک فاصله زمانی وجود داشته است .

در دنیای مدرن این همراهی زمان و مکان برداشته شده است . بنابراین بحث زمان خیلی الزامی نیست که حتماً یک فاصله زمانی گذشته باشد . مکانیزمهای تخصصی مدرن در دنیای جدید ایجاد شده است که امکان مکالمه حتی با دورترین نقطه مثل آمریکا را فراهم آورده است یا از طریق اینترنت مستقیماً می توان دیگری را مشاهده کرد پس در یک لحظه می توان اطلاعا ت را رو در رو در جامعه سنتی منتقل کرد . اما امروزه در یک لحظه زمانی می توان اطلاعات را به میلیونها مکان فرستاد . بنابراین هیچ گونه الزامی وجود ندارد که وقتی اززمان بحث می شود مکان هم همراه آن باشد .

ساختاری شدن از نظر گیدنز

ساختارها در واقع در تعریف مارکس این گونه است که روند زندگی اجتماعی افراد انسانی رویه هایی را برای پاسخ به نیازهایشان انتخاب می کنند که به لحاظ طبیعی دست خودشان نیست ، بلکه در درجه اول مربوط به محیط طبیعی است . این رویه ها کم کم تبدیل به الگو و سپس الگوهای رفتاری ثابتی می شوند که نسل به نسل منتقل و بازتولید می شوند و این به عنوان یک امر بدیهی برای انسانها تبدیل می شود .این رویه های نسل به نسل وقتی کنار هم قرار می گیرند کل اینها ، ساختار را تشکیل می دهند .

در نظام کشاورزی سنتی روستایی همه ی رویه ای زندگی آنان بر اساس همان نظام است مثلاً مراسم آنها به این اقتصاد کشاورزی بستگی دارد از جمله ازدواج و تمام بحث ها و گفت و گوها و حرف هایی که برای گفتن دارند به این شکل زندگی راجع است . شکل زندگی آنها به لحاظ سیاسی نیز بر همین مبناست . نظامهای سیاسی نیز متأثر از شیوه معیشتی است و به همین دلیل مارکس می گوید اقتصاد زیربناست . انسانها از چه طریقی می توانند معیشت خود را تأمین کنند و سایر ساختارها روبناست . به عنوان مثال زمانی که کشاورزی سنتی و دیمی است و کنترل بر آب لازم است نظام سیاسی استبدادی به وجود می آید.

دورکیم می گوید : فرض کنید در جامعه یک سری ساختارهایی از گذشته وجود دارد و فرد باید بر اساس آن عمل کند وی معتقد است در حال

 

 حاضر در جامعه ای مثل جامعه ما ساختارهایی شکل گرفته اند یعنی یک سری روشها و قواعد زندگی به انسانها منتقل شده است و تا آخر زندگی با آنهاست و بر اساس آن هم باید عمل کند .

این ساختارهایی که دو کیم تعریف می کند الزام آور است ، بیرونی است و عمومیت دارد . یعنی همه افراد تقریباً مثل همین مورد عمل می کنند . ازنظر دورکیم و مارکس ساختارها انگار در بیرون واقعاً وجود دارند و ما ناچار باید از آن تبعیت کنیم . دورکیم آنها را به عنوان یک شئی بیرونی می داند .

گیدنز معتقد است ساختارها آنگونه که مارکس و دورکیم ترسیم کرده اند نیست بلکه ساختارها انعطاف پذیر و سیال هستند و مرتب در حال تغییر شکل ، تغییر ماهیت و فرو کاستن ، افزایش یافتن و تقویت شدن هستند . بحث دورکیم این طور در نظر گرفته شده است که ساختارها به سان شئی بیرونی هستند و به کنشگران اجتماعی ربطی ندارند . تا زمان گیدنز ساختار این گونه مطرح می شد که از قبل وجود دارد ، در حالی که به نظر گیدنز چیزهایی که ما به عنوان ساختار می شناسیم حاصل کنش همین کنشگران است ، یعنی انسانها همانطور که وارد کنش اجتماعی می شوند ، تالحظه ای که در موقعیت کنش هستند ، ساختارها در همان لحظه و همان جا ساخته می شوند . اگر کنشگر از کنش بایستد دیگر ساختاری نداریم . ساختار زمانی به آن معنا ساختار است که کنش گر وارد کنش شود. بنابراین لحظه کنش ، کنشگر همزمان لحظه تأثیر پذیری کنشگر از ساختارهاست ، لحظه بازتولید و هم چنینی تغییر ساختار است . بنابراین منظور از عاملیت و کنش در نظر گیدنز همین است . عاملیت یعنی کنشگر اجتماعی . بنابراین لحظه ای که کنشگر وارد کنش می شود این سه اتفاق یعنی : تأثیر پذیری ، بازتولید و تغییر حاصل می شود . و سپس عاملیت است که باعث ایجاد ساختار می شود . گیدنز معتقد است ما به آن معنا ساختار نداریم ، بلکه کنشگران فقط خواص ساختاری را به نمایش می گذارند .

تعریف واقعیت اجتماعی

تعریف واقعیت اجتماعی به معنای عام نیست ، بلکه تعریف واقعیت اجتماعی در نظر هر جامعه شناس به معنای خاص است و در نظر هر جامعه شناس یک ویژگی بارزی وجود دارد . از نظر وبر آنچه از همه برجسته تر است بحث عقلانیت به عنوان واقعیت اجتماعی است . از نظر دورکیم یکی از ویژگی های واقعیت اجتماعی ، جمعی بودن آن است که نمی توان آن را به پدیده های فردی تقلیل داد .

از نظر مارکس ویژگی بارز واقعیت اجتماعی باز اندیشی است . به این معنا که عقلانیت وبر را به کار می گیریم و مرتب تمام آنچه از ما سر می زند را مورد نقد دوباره قرار می دهیم . وی بحث وبر در خصوص عقلانیت را تکمیل می کند و این که عقلانیت موجب پدید آمدن چه ویژگی هایی در جامعه کنونی می شود . مثلاً تخصص هایی ایجاد می شود و انسانها در محاصره محصولاتی که ناشی از عقلانیت است قرار گرفته و از محیط طبیعی و طبیعت فاصله می گیرد . انسان در جامعه مدرن آسمان ، زمین و . . . را مستقیماً نمی بیند و این کنده شدن از طبیعت را از جاکندگی یا بی ریشگی می داند .

برای بوردیو این واقعیت اجتماعی ، نابرابری و تضاد است . اما بر خلاف مارکس که نابرابری ها را در اقتصاد می دید او نابرابری ها را در همه حوزه های اجتماعی تبیین می کند و بحث های این جامعه شناسان تا حدودی به هم نزدیک می شود .

آنچه که باز اندیشی گیدنز نامیده می شود شبیه مباحثه هابرماس است و یا نظامهای تخصصی که گیدنز از آن صحبت می کند نزدیک به میدانهای قدرت از نظر بوردیو است .

چه اشتراکاتی بین نظریه ساختاربندی گیدنز و ساختمان ذهنی بوردیو وجود دارد ؟

بوردیو بیشتر از نظر گیدنز استفاده کرده است درواقع تحت تأثیر نظریه ساختاربندی گیدنز هستند . بوردیو و... نظریاتشان به نظریه ساختاربندی گیدنز نزدیک است

ساختار چیست ؟

ساختار موضوع بحث اکثر جامعه شناسان است . گیدنز سه ویژگی برای کنشگر و ساختار ذکر می کند ما نباید ساختار و کنشگر را جدا از هم در نظر بگیریم اینها دوروی یک سکه اند . بدون وجود کنشگر ساختارها قابل تصور نیستند و خود ساختارها هستند که به کنشگران آگاهی می بخشند و زمینه عمل را فراهم می کنند . بنابراین لحظه عمل برای آنها خیلی مهم است و آنها به شدت تحت تأثیر مکتب فلسفی پراگماتیستی ، مکتب کنش متقابل نمادین و بخصوص پدیدار شناسی هستند .

پراگماتیست ها به این بحث که آیا جامعه افکارمان را می سازد و یا افکار ما سازنده جامعه هستند پایان دادند . آنها معتقدند : لحظه عمل مساوی است با آگاهی یافتن ذهن ما و ساختن جهان . گیدنز به طور واضح تحت تأثیر دیدگاه پدیدار شناسان مثل پیتر برگر و لاکمن است .

                          جهان اجتماعی ( ساختارها )        جهان ذهنی ( کنشگر آگاه )

                          جامعه به عنوان واقعیت عینی         جامعه به عنوان واقعیت ذهنی
                          ساختارهای عینی                        ساختمان ذهنی

پایان بخش اول 


مطالب رزسایت
sgh92 بازدید : 0 چهارشنبه 22 دی 1395 زمان : 23:43

انجام کلیه امور مربوط به پایان نامه و پروپوزال 

                                 در رشته های جامعه شناسی ، روانشناسی و حقوق 

            09151541477

           09358924602

email: hdabaghan@yahoo.com

gmail:n.dabaghan@gmail.com


مطالب رزسایت
sgh92 بازدید : 0 چهارشنبه 22 دی 1395 زمان : 20:13

ساختمان ذهنی (منش) ساختمان ذهنی به ساختارهای ذهنی یا شناختی اطلاق می شود که انسانها از طریق آنها با جهان اجتماعی برخورد می کنند. انسانها دارای یک رشته از طرحهای ملکه ذهن شده اند که با آنها جهان اجتماعی شان را درک و فهم و ارزشیابی می کنند و از طریق همین طرحهای ذهنی آدمها عملکردهایشان را تولید کرده و آنها را درک و ارزش گذاری می کنند. ساختمان ذهنی محصول ملکه ذهن شدن ساختارهای جهان اجتماعی و همان ساختارهای اجتماعی تجسم یافته و ملکه ذهن شده است.

ساختمان ذهنی در نتیجه اشغال بلند مدت یک جایگاه در داخل جهان اجتماعی شکل می گیرد و متناسب با ماهیت جایگاه افراد در جهان اجتماعی تغییر می پذیرد. برای همین افراد گوناگون ساختمان ذهنی واحدی در جامعه ندارند، بنابراین افراد با جایگاه یکسان ساختمان ذهنی مشابهی نیز دارند.بوردیو ساختمان ذهنی را دیالکتیک ملکه ذهن شدن عوامل خارجی و خارجی شدن عوامل درون ذهنی توصیف می کند.


2- زمینه (میدان) بوردیو، زمینه را شبکه ای از روابط می داند که میان جایگاه های عینی درون زمینه وجود دارد. این روابط جدا از آگاهی و اراده فردی وجود دارد. اشغال کنندگان جایگاههای این شبکه هم می توانند عوامل انسانی باشند و هم نهادهای اجتماعی (مانند زمینه های هنری،مذهبی،اقتصادی) . زمینه مانند بازار رقابتی ست که در آن انواع سرمایه به کار می رود و مایه گذاشته میشود.3 البته کنشگران وضعیت ثابتی ندارند ، و می توانند جایگاهشان را تغییر دهند. به باور بوردیو درهرمیدانی میان بازیگران با گروههای اجتماعی چهار نوع سرمایه ردوبدل می شوند که عبارتند از: 1. سرمایه فرهنگی، قدرت شناخت و قابلیت اسستفاده از کالاهای فرهنگی درهرفرد. 2. سرمایه اجتماعی، شبکه ای از روابط فردی و گروهی که هر فرد در اختیار دارد. 3. سرمایه نمادین، مجموعه ابزارهای نمادین،پرستیژ، حیثیت، احترام و قابلیت های فردی در رفتارها که رد در اختیار دارد. 4. سرمایه اقتصادی، یعنی ثروت و پولی که هر بازیگر اجتماعی در دست دارد. ازنظربوردیو سرمایه همزمان هم مربوط به علم اقتصاد است وهم مجموعه ایی از روابط مبتنی برقدرت که قلمروها وتعاملات اجتماعی مختلفی را بوجود می آورد سرمایه فرآیندی است که ذاتا با قدرت پیوند دارد. درواقع استنباط بوردیو ازسرمایه به گونه ایی است که او تقریبا سرمایه و قدرت را مترادف با هم می داند.

 او بین شبکه های اجتماعی که یک فرد درآنها جای گرفته، وازدل این شبکه ها است که سرمایه اجتماعی پدیدارمی شود، و پیامدهای روابط اجتماعی، تفاوت قائل می شود. هر سرمایه ای می تواند شکلی کالبدی شده یعنی نوعی قابلیت ذهنی داشته باشد یا شکلی عینی شده یعنی مادیت یافته و به شکل یک کالای واقعی. افراد یا گروه ها با ید برای بدست آوردن موقعیت برتر یعنی ایجاد چهار نوع سرمایه با یکدیگر بر سر آن استیلا مبارزه کنند. در جامعه طبقاتی یک میدان عمومی مبارزه طبقاتی وجود دارد که در آن ساختار حاکمیت طبقه برتر بر سایر طبقات باید خود را از طریق منش ها به افراد منتقل کند. این امر از خلال تبدیل ساختارهای حاکمیت به بازنمودهای نمادین انجام می گیرد، به صورتی که منشا اختلاف میان بازیگران و به وجود آمدن حاکمیت پوشانده شود و این حاکمیت به امری بدیهی یا طبیعی تبدیل شود.

 4- بوردیو با دو مفهوم منش و میدان که اولی توجهش به ذهنیت گرایی را نشان می دهد و میدان که ناشی از توجه او به عینیت گرایی است بین عینیت گرایی و ذهنیت گرایی که همیشه در مباحث جامعه شناسی جنجال برانگیز بوده پلی می زند در واقع او بنابر طبقه بندی ای که ریتزر از نظریه های جامعه شناسی می دهد دو پارادایم تعریف اجتماعی(مکتب کنش متقابل نمادین،روش شناسی مردم نگارانه،پدیدارشناس و پارادایم واقعیت اجتماعی(ساختارگرایی، کارکردگرایی) را پیوند میزند.
مصرف و تشخص آدمها از طریق کارکرد عملی ذایقه چیزها را طبقه بندی می کنند و در این فراگرد خودشان را نیز طبقه بندی می کنند.

 اما کارکرد عملی ذایقه چیست؟ مصرف نوع خاصی از کالا ها . در واقع سلیقه و ذائقه با مصرف، عینی و عملی می شود . به باور بوردیو انسانها با کمیت و کیفیت مصرف ، خودشان را تعریف می کنند و از این طریق تشخص می یابند. اینجا باز هم منش و میدان با هم مطرح می شوند و رابطه دو جانبه ای بین این دو وجود دارد . انسانها در هر طبقه نوع خاصی راکه برای آن طبقه معرفی شده مصرف می کنند و از طرفی با مصرف، طبقه خود را مشخص و معرفی می کنند. به نظر مارکس هستی اجتماعی انسان در تلاش برای برآوردن نیاز مادی شکل می گیرد و جایگاه فرد در فرایند تولید، طبقه او را مشخص می کند . هویت از طریق و در ارتباط با تولید به وجود می آید . » ماکس وبر» علاوه بررابطه با ابزار تولید ، مصرف را نیز در تعیین جایگاه فرد و طبقه بندی انسانها در گروههای منزلتی موثر می داند. و حالا بوردیو در جامعه مصرف گرای امروز نوع مصرف را تعیین کننده تشخص افراد قلمداد می کند. برای مثال، درگذشته مارک لباسها در پشت یقه بود اما امروزه در آستین و روی لباس است. و این گونه جایگاه افراد مشخص می شود. اما بوردیودوجانبه می بیند، هم جایگاه فرد در طبقه را تعیین کننده نوع مصرف می داند و هم نوع مصرف را معرف جایگاه می داند .
سلیقه و ذائقه به باور بوردیو، جدای از حس های شخصی داوری زیبا شناختی یک توانایی اجتماعی ناشی از تربیت و پرورش طبقاتی است. پی بردن به ارزش یک نقاشی یا یک سمفونی بر اساس این پیش انگاشت است که فرد بر کدهای نمادین خاصی که مادیت، چیرگی و مهارت یافته که این امر به نوبه خود نیازمند در اختیار داشتن نوع مناسبی از سرمایه فرهنگی ست. چیرگی یافتن و مهارت یابی نسبت به این کدها به واسطه ی تاثیرپذیری فرد از محیط خاستگاه اثر یا به وسیله ی آموزش صریح و روشن امکان پذیراست.

زمانی که این آشنایی از طریق شناخت بومی و طبیعی صورت گیرد(مانند کودکان درخانواده های طبقه بالا).این توانایی به عنوان استعداد فردی که گواهی بر ارزشمندی روحی فرد است تجربه می شود.5 بوردیو ذوق وسلیقه را در وهله اول بی میلی و اکراه نسبت به سلایق دیگر می داند. زیرا اعمال و رویه های فرهنگی – به تن کردن لباس جین یا کت و شلوار،بازی گلف یا فوتبال،بازدید از موزه یا نمایشگاه اتومبیل،گوش دادن به موسیقی کلاسیک یا پاپ – همه معنی اجتماعی خود و قابلیت مشخص ساختن تفاوت و فاصله اجتماعی را از برخی ویژگیهای ذاتی خود نمی گیرند، بلکه آن را از موقعیتی که این عمل و رویه فرهنگی در نظام اهداف و رویه های مطلوب وی دارد کسب می کنند.6 به بیان ساده تر بوردیو می کوشد ثابت کند که فرهنگ می تواند موضوع مناسبی برای یک بررسی علمی باشد و بیشتر به تنوع های ذائقه زیبایی شناختی توجه دارد یعنی « گرایش اکتسابی برای تمایز قایل شدن میان فرآورده های گوناگون فرهنگی و زیبایی شناختی و ارزش متفاوت قایل شدن برای آنها . ذائقه یک عملکرد است و کارکردش این است که به افراد ادراکی از جایگاه شان در نظام اجتماعی می دهد.آدمها از طریق کاربردها و دلالتهای عملی ذائقه ، چیزها را طبقه بندی می کنندو در این فراگرد ، خودشاان را نیز طبقه بندی می کنند. برای مثال آدمها را می توان براساس ترجیح نوع خاصی از موسیقی یا فیلم سینمایی طبقه بندی کرد. به باور بوردیو ذائقه واسطه ای ست که ساختمان ذهنی به وسیله آن نزدیکی خود را با ساختمان ذهنی دیگران تصدیق می کند»7 .

در نظر او«آنچه عظمت و دوام اثر هنری را تعیین می‌کند خصوصیات ذاتی اثر نیست بلکه نتیجه فرآیندهای اجتماعی و خاصه مبارزه برای کنترل منابع است. بنابراین بوردیومنتقد زیبایی‌شناسی کانتی است (که بدنبال دفاع از معیارهای عام و غیرتاریخی برای ارزش هنری است). بوردیو همچنین منتقد رویکرد فرمالیست‌ها به ادبیّات نیز است (که در شکلی کاملاً جدا از موقعیت‌ سیاسی و تاریخی تولید و مصرف اثر هنری به بررسی آن می‌پردازند). با این حال بوردیو هنوز به دنبال توضیح «سلیقه» و اساساً ایجاد تمایز بین سلیقه خوب و بد (یا پیراسته و مبتذل) بر حسب بازتولید تفاوت اجتماعی ونابرابری قدرت است.هنر و ارزش‌های زیبایی شناختی به عنوان امری درنظر گرفته می‌شوند که در یک حوزه قدرت تولید می‌شوند. آثار (اعم از هنری و غیرهنری) بر طبق روش پیچیده‌ای که در آن کنش‌گران خودشان و دیگران را طبقه‌بندی می‌کنند، تولید و مصرف می‌شوند . بنابراین مصرف در خدمت بیان تفاوت فرد با دیگران از راه پیراستگی‌ها و اختلاف‌های ظریفی است که شخص پی می‌افکند و (احتمالاً ناآگاهانه) به عنوان سلیقه خوب می‌پذیرد»8 البته این موضوع پیچیده می نماید که ناشی از پیچیدگی آرا و نظریات بوردیوست ولی برای درک بهتر این طور ادامه مییابد. بوردیو برای هر جایگه و موقعیت اجتماعی یعنی بورژوازی،خرده بورژوازی و عوام،یک منش طبقاتی را مشخص می کند که تقویت کننده واستحکام بخش سه نوع عمده است .حس تمایز بورژوازی در مرتبه ای نمادین نمایانگر بی نیازی مادی بورژوازی و تلاش برای انحصار کالاهای کمیاب فرهنگی است. و ذوق وسلیقه بورژوا خودرا با نفی سلیقه طبقه کارگر تعریف می کند.خرده بورژوازی در برابر قدسیت فرهنگ بورژوازی سر تعظیم فرود می آورد ولی به دلیل تسلط نداشتن بر کدها و رموزاین فرهنگ همیشه درست در لحظه ای که در تلاش است تا با تقلید از آنهایی که در ترتیب اقتصادی و فرهنگی در مرتبه بالاتر از او قرار دارند جایگاه بینابینی خود را پنهان کند، درخطراحتمال فاش شدگی این جایگاه قراردارد.9 برای مثال بورژوازی چیزی را مد می کند و خرده بورژوا به تقلید از آن مد می پردازد.

 اما همین که این مد درطبقه متوسط گسترش می یابد و خرده بورژوا آن کد را یاد می گیرد طبقه بورژوا چیز دیگری را مد می کند زیرا مد خاصیتی بر ضد خود دارد. دقیقا آنجا که به اوج می رسد دمده می شود.بنابراین ماهیت طبقاتی خرده بورژوا فاش می شود.
نتیجه مطابق با مباحث گفته شده پیر بوردیو دین بزرگی به جامعه شناسی فرهنگی دارد و شاید به صراحت بشود گفت که جریان مطالعات فرهنگی با نظریه پردازان مکتب فرانکفورت و بوردیو گسترش یافت.بوردیو هیچ گاه به تنهایی نظریه پردازی نکرده بلکه آن را با دید تجربی نیز نگریسته ، دغدغه اصلی او فرهنگ و مناسبات فرهنگ است و رابطه انسانها با این مناسبات.اونشان می دهد که در دنیای کنونی دیگر مطابق نظریه مارکسی، کارو سرمایه نیست که به انسانها هویت می دهد بلکه در این جهان مصرف گرا نوع و میزان مصرف است که هویت، تشخص و طبقه افراد را مشخص می کند. این مفهوم با همان مبحث ذائقه نیز پیوند دارد،به واقع ذائقه در جریان مصرف به کار می رود و جزئی از نوع مصرف محسوب می شود. مصرف کارکرد عملی ذائقه است. به طور کلی اهمیت کار بوردیو پیوند ذهنیت گرایی و عینیت گرایی است. اوقائل به رابطه دیالکتیکی میان این دوست. به همین دلیل نظریاتش کامل ،دقیق و همه جانبه و بدون پیش داوری می نماید. از طرفی اهمیت او به فرهنگ عوامانه در برابر فرهنگ والا و زیر سوال بردن معیارهای معین فرهنگ والا راه را بر مطالعات و جامعه شناسان فرهنگ باز کرده است. آنچه از آرای بوردیو می شود استنباط کرد ، نسبیت مفاهیمی ست که توسط انسانها به وجود آمده است.

 و این نسبیت را با مثال بسیار ساده و مردمی سلیقه و ذائقه این طور مطرح می کند، طبقه است که ذائقه افراد را تعیین می کند(نظر ساختارگراها و کارکدگراها) و از طرفی ذائقه است که طبقه افراد را تعیین می کند(نظر پدیدارشناسان، مردم نگاران). به باور وی آدمها مصرف می کند تا خودشان را متمایز کنند ، و به بیان بهتر بیشترین نوع سرمایه را کسب کنند و منابع کمیاب را به تصرف در بیاورند. پروسه تبدیل منش و میدان به مصرف و سلیقه وتصرف سرمایه ها و معرفی طبقه ، جایگاه و کسب منزلت در آخر به این هدف می رسد که آدمها از این طریقمی خواهند بر افراد دیگر سلطه می یابند و ذائقه خود را بعنوان ذائقه برتر مطرح کنند، که این فرایند خشونت نمادین نام دارد.

یکی از موضوعاتی که در کار بوردیو مورد توجه قرار گرفت جستاری است که در مورد شرایط اجتماعیٍ امکان بروز آداب خاص انجام می دهد، جستاری که در نهایت به ] موضوع[ تولید تمایز اجتماعی(تمایزهایی هنرمندانه، فرهنگی، آموزشی، زبانشناختی، مرتبط با مد و غیره) می انجامد. این مباحث بوردیو، آنگاه که او به بررسی قلمروی زبان می‌پردازد، موجب شد که اعتقاد به خودبسندگی موضوعات زبان‌شناختی مورد تردید قرار گیرد. در عوض به شرایط اجتماعی تولید زبان توجه شد، اینکه چه نوع زبان و تعاملی درست شناخته می‌شود. استفاده از زبان همیشه با ارزش‌گذاری همراه است –مصادره به مطلوب- که در ورای مقبولیت دستوری صورتبندی می‌شود(بوردیو 1984:103-104).
انتقاد جامعه شناختی بوردیو از زبان شناسی متضمن جایگزینی مفاهیم سه گانه ای است(1976:646)(1)
بوردیو «بجای دستوری بودن کلام به مقبولیت کلام توجه می‌کند، به عبارت دیگر زبان [محض] به زبان درست و مورد پذیرش اعتقاد دارد. همچنین به مناسبات قدرت نمادین به‌جای مناسبات ارتباطی (یا تعامل نمادین) توجه دارد. و بنابراین پرسش از ارزش و قدرت سخن را جانشین پرسش از معنای سخن می‌کند. و در نهایت به جای توانش زبانی بخصوص، به سرمایه نمادین که از موقعیت گوینده در ساختار اجتماعی جدایی ناپذیر است، می پردازد».
یکی از آسان ترین ورودی ها به تئوری سرمایه بوردیو در اثر وی به سال 1986 فراهم شده است(2). نقطه شروع آن، مشاهده ای است که جهان اجتماعی را به‌مثابه تاریخ انباشته شده مورد نظر قرار می‌دهد. مگر اینکه کسی بخواهد این تاریخ را به یک رشته از معادلات مکانیکی فانی تقلیل دهد(به طوری که کنش گران قابل تعویض در نظر گرفته شوند)، برای فهمیدن این امر می باید اندیشه بوردیو در مورد سرمایه و انباشتگی را معرفی کنیم.

 سرمایه، کار انباشته شده است(در شکل مادی و در شکل معنوی). بدست آوردن این سرمایه زمان بر است، اما وقتی که بدست آید می توان آن را در موقعیت جدیدی سرمایه گذاری کرد- از این منظر، تفاوتی ندارد که حرف از پول باشد یا در مورد اشکال رفتار. سرمایه به دست کنشگران حاصل می شود و می تواند بطور انحصاری انباشته شود: بنابراین اهمیت فرد به عنوان بازیگر استراتژیک در جهان اجتماعی آشکار می شود، که بر طبق درک خود از ارزش، سود‌دهی و غیره ایفای نقش می کند. همچنین سرمایه نیرویی است که در ساختارهای عینی نیز بازتابیده شده است، مجموعه‌ای از شرایط جاسازی شده در واقعیت جهان اجتماعی را ایجاد می کند و فرصت‌های موفقیت‌های پایداری را برای عملکردهایی ویژه در آن جهان، تعیین می‌کند. در نهایت، سرمایه آن چیزی است که بازی اجتماعی را به چیزی متفاوت با بازی کاملاً شانسی تبدیل می‌کند. فقط بر روی میز قمار با یک دنیای مجازی برخورد می‌کنیم که در آن هر کس می‌تواند با شانس کاملاً برابر یک‌شبه پایگاه اجتماعی اقتصادی جدیدی بیابد،] البته[ مکانیسم اکتساب تدریجی، سرمایه‌گذاری سود آور و انتقال ارث را ]چندان[ به تاخیر نمی‌اندازد. در عین حال سرمایه برای آنکه سودآور شود نیاز به زمان دارد.
اتکای بوردیو بر چارچوبی که حول مفهوم «سرمایه» ، در نمود‌های مختلفش، قرار دارد، براساس یک تشبیه ساده نیست، که فقط به منظور کاوش و توضیح فرایند‌های اجتماعی آموزش باشد. کاملاً برعکس، نهادی که بوردیو براساس مفاهیم «سرمایه اجتماعی»، «سرمایه فرهنگی»، «سرمایه سمبولیک» و... بنا می‌نهد، اساساً می‌کوشد تقلیل‌گرایی‌هایی را که منطق داد و ستد را به عوامل اقتصادی، بهره‌مندی از هنر، آموزش و غیره، محدود می‌کنند، نقض کند. مقصود بوردیو این است که می‌باید قضاوتی نظری و تحلیلی بر اشکال مختلف سرمایه و نمودهای مختلف آنها صورت گیرد(و نمی‌توان آن را فقط به عنوان یک نظریه اقتصادی دانست).
«تعریف خاص اقتصاد، از فعالیت‌های اقتصادی استفاده می‌کند، این تعریف یک اختراع تاریخی سرمایه‌داری است، که جهان تبادل عام را به جهان تبادل کالا تقلیل می‌دهد که هم به لحاظ عینی( (objectively و هم به لحاظ ذهنی( subjectively) متمایل به حداکثر کردن سود است(یعنی برپایه منافع شخصی). و سایر اشکال مبادله بطور ضمنی، غیر اقتصادی و بی اهمیت معرفی می شوند. ...همین امر مانع ایجاد یک پراکسیس اقتصادی عام شده است، به طوری که مبادله کالای تجاری را تنها نوع مبادله می داند»(3).
بنابراین، اشاره به سرمایه زبان شناختی فقط به آن جهت نیست که بتوان بین مبادله سمبولیک و معامله اقتصادی مقایسه‌ای مفهومی انجام داد.

 بلکه آن سرمایه زبانشناختی شکلی از یک حوزه خاص سرمایه است که تحت شرایط معین به دیگر اشکال قابل تبدیل می باشد، حال آنکه قابل تقلیل به هیچ یک از دیگر اشکال نیست، از جمله، استعدادهای زبان شناختی امکان دستیابی به مهارت های آموزشی را فراهم می آورد، به این ترتیب باعث افزایش دستیابی به شغل‌های با‌حیثیت با چشم انداز ورود به شبکه‌های اجتماعی متنفذ می‌شود. بنابراین آنچه که از نقطه نظر زبان شناسی اجتماعی مهم است، فرایندهای کنترل بر ارزش‌های منابع نمادین است که دسترسی به مزایای اجتماعی، فرهنگی و اقتصادی را تنظیم می‌کنند.(هٍلر و مارتین- جونز 2001: 2-3)(4).
به این طریق بوردیو در مورد objectivism تقلیل گرای اقتصادی و subjectivism که تعامل اجتماعی را به وقایع ارتباطی تقلیل می دهد، به ما اخطار می دهد:
«بنابراین ما می باید همزمان به دو نکته توجه داشته باشیم، اینکه سرمایه اقتصادی ریشه دیگر اشکال سرمایه است و هم اینکه در این تبدیل، دیگر اشکال سرمایه هیچ گاه کاملاً قابل تقلیل به آن نیستند، زیرا ناب ترین مفاهیم آنها صریحاً] مستقل[ تولید شده‌اند و از جایی ریشه می‌گیرند که سرمایه اقتصادی به چشم نمی‌آید(نه از بابت مالکانشان)، اگرچه در نهایت، مفاهیم ناب آنها نیز بر همان مبنا هستند.
منطق واقعی سرمایه چنین است که از یک نوع به دیگر انواع تغییر شکل می‌دهد، و قاعده انباشتگی که مورد بحث قرار گرفت فقط در صورتی فهمیده می شود که دو دیدگاه متضادی که ذاتاً به یک اندازه محدود هستند، کنار گذاشته شوند: اقتصادگرایی که به خاطر استنباط نهایی‌اش که همه انواع سرمایه را به سرمایه اقتصادی تقلیل می‌دهد، و به رگه‌های ناب دیگر اشکال سرمایه توجه کافی ندارد؛ و دیگر نمادگرایی (ساختارگرایی، تعامل نمادین و اتنومتدولوژی نمونه های موجود آن هستند) که مبادله متقابل اجتماعی را به وقایع ارتباطی تقلیل می‌دهد و واقعیت عریان اقتصادی که امری جهانی است را نادیده می گیرد»(5).
شاید بطور خلاصه بتوان گفت که بوردیو می کوشد با تجزیه و تحلیل سرمایه اقتصادی، استقلالی را برای اشکال غیر اقتصادی سرمایه اثبات کند، و برای این مقصود بر مجموعه‌ای از تفاوت‌های ذهنی متمرکز می‌شود. این تفاوت‌های ذهنی نیز در حقیقت آب زیر کاه هستند. هرچند ویژگی‌های ظاهری آنها ممکن است عاری از سرمایه اقتصادی باشد، اما به هر حال آنها بطور کامل بی‌نیاز رفتار نمی‌کنند(سرمایه اجتماعی نمی‌تواند بدون استفاده از تفاوت‌هایی ذهنی از منطق سرمایه اقتصادی که در واقع عوامل ساختن این تفاوت را در اختیار دارد، آشکار شود یا توضیح داده شود). به عنوان مثال،] آگاهی از[ راه‌هایی که سرمایه فرهنگی [زمینه اقتصادی] خودش را مخفی می‌کند برای فهم ما از آن به عنوان یک سرمایه ضروری است. توجه به چنین فائق آمدن بر دوگانگی subjectivist/objectivist در تعریف بوردیو از habitus مکرراً بکار رفته است.
بوردیو در طرح مفهوم habitus های زبان شناختی به تفاوت‌های فردی توانش زبان کاربردی اشاره دارد. habitus اشاره دارد به توانایی گویندگان زبان، به عنوان بازیگرانی استراتژیک: توانایی آنها در بکاربردن منابع زبان در استفاده‌های کاربردی و همچنین پیش بینی ایشان از مقبول واقع شدن و سود بردن از سخنان‌شان. اگرچه، به‌نظر می‌رسد که habitus به نوعی تمایل به درونی کردن ساختارهای عینی است: در عین حال، نظامی انتخابی است که تحت تاثیر ساختارهای دارایی‌های موروثی و انباشتی است(از جمله زبان به واسطه پیشینه اجتماعی فرد در مدرسه منتقل می‌شود، بجای آنکه منحصراً برآمده از توانایی‌های فردی باشد). رشد یک habitus از طریق تداوم موفقیت‌ها/ شکست‌های نسبی در بازار مبادلات زبانی، تضمین می شود. بوردیو در کتاب «اقتصاد مبادلات زبانی»(6) یکی از مراحل ابتدایی این وضعیت را چنین تعبیر می کند:
«موقعیت‌هایی که در آن تولیدات زبانی به وضوح تایید و ارزش‌یابی می شوند، مانند امتحانات یا مصاحبه، توجه ما را به مکانیسم‌های تعیین بهای گفتمان که در بسیاری از تعامل‌های زبانی جریان دارد، جلب می‌کنند(از جمله رابطه پزشک- بیمار یا رابطه وکیل- موکل) و خیلی کلی‌تر در همه روابط اجتماعی. چنین بر‌می‌آید که فرد متبحر همیشه تابع تایید رسمی بازار زبانی است، این موقعیت ها همچون یک سیستم تقویت کننده مثبت و منفی عمل می‌کند، که تمایل‌های پایداری برای فرد حاصل می‌کند که اساس ادراک و تاییدهای بازار زبانی و نتیجتاً استراتژی‌های ابراز افراد،است.
مفهوم «عادت‌واره» از آن جهت که متضمن یک تئوری زبانی کاربردی بجای تئوری سیستم زبانی است، بسیار با اهمیت می‌باشد. بوردیو تئوری سیستم زبانی را با این انتقاد که کاملاً انتزاعی و بی ارتباط با «میدان عمل اجتماعی» است، نپذیرفت. «عادت‌وار» تعریف‌های متعددی را بر می‌گیرد: «عادت‌واره» گفتمانی است که با یک موقعیت، یک بازار، یک میدان سازگار شده است. «عادت‌واره» سرمایه است.«عادت‌واره» یک عادت پایه است (اشاره دارد به مجموعه‌ای از تمایلات کالبدی درونی شده). «عادت‌واره» دانشی الگووار است، زیرا شیوه‌ها و قواعد ارزیابی مقبولیت آنها را به وجود می‌آورد. و نهایتاً، تمام ویژگی های یک جماعت را در بر می‌گیرد.
در مدل بوردیو، تمام کارکرد‌های موقعیتی زبان همانند بازارها عمل می‌کنند. بوردیو در کتاب (‹ce que parler veut dire› (1984:98 گفتمان را از طریق این فرمول تعریف می‌کند:
گفتمان = بازار+ توانایی های سخنگو
بنابراین در اینجا، گفتمان همچون یک اصطلاح عام در استفاده از زبان در سطح قرار می‌گیرد، زیرا به عنوان یک عملکرد زبانی که با یک موقعیت بازاری سازگار شده است تفسیر می‌شود. و استفاده از زبان را محاط در ساختار سلطه/ منفعت تعریف می‌کند.
اگر فرض کنیم، منابع نمادین ( توانایی به حرکت در آوردن مجموعه‌ای از منابع نمادین به جهت حصول دسترسی مشروع به موقعیت‌های گفتمانی) معمولاً در میان همه جمعیت‌های اجتماعی تقسیم شده‌اند و چنین نابرابری‌هایی به وسیله مکانیسم انباشت موفقیت(یا فقدان آن) تعیین شده است، موجب شگفتی ما خواهد بود که کار بوردیو اغلب تا اندازه‌ای متمایل به جامعه شناسی خود- جاودان کردن سلطه تشریح می‌شود. این عقیده با توجهی که او به سنخیت (homogonisation) بازارها به عنوان شرایط مهم سلطه زبانی اجتماعی دارد، تقویت می‌شود. البته نباید صفحات زیادی که به مکانیسم بحران در بازارهای نمادین اختصاص می‌دهد را فراموش کرد، شرایط le système de credit mutual (تقویت متقابل مهارت سخنگو، مشروعیت زبان و تایید گیرنده) همان اندازه که صلابت دارد متزلزل نیز هست، زیرا عادت‌واره رایج همیشه نتیجه وقایع خاص تاریخی هستند و بنابراین مستعد تغییرند.


مطالب رزسایت
sgh92 بازدید : 0 جمعه 17 دی 1395 زمان : 20:52


ما دانشجویان کارشناسی ارشد جامعه شناسی ورودی 1392در اولین جلسه درس نظریه های جامعه شناسی تصمیم به ساخت وبلاگ با هدف فعالیتهای علمی -آموزشی گرفتیم .
همچنین این وبلاگ می تواند به عنوان پلی برای ارتباط بهتر و سریعتر بین ما قرار گیرد .

مطالب رزسایت
sgh92 بازدید : 0 جمعه 26 آذر 1395 زمان : 13:43

با سلام 

جهت راهنمایی و انجام پایان نامه احتیاج به اطلاعات اولیه است از جمله موضوع - نحوه و روش کار و ...... 

توضیحات لازم را برایتان ایمیل کردم دوست گرامی - موفق باشید .


مطالب رزسایت
sgh92 بازدید : 0 جمعه 26 آذر 1395 زمان : 13:43

    این نگاه سنخیت فراوانی با زمانی داردکه پشت میز های کلاس نشسته اندو خیره به تخته یا سیمای معلم می نگرنند. با این تفاوت که اینجا در چشمانشان با نگاه به صفحه موبایل، شوق و ذوق و اختیار دیده می شد و در کلاس تنها بی میلی و خستگی و اجبار نمایان .

   عده ای به دنبال کشف سوژه ایی برای قهقهه ای چند دقیقه ای. حتی اگر آن سوژه پسر بچه کوچکی باشد و یا حتی مادری که دست فرزندش را در دست دارد و برای سوال از وضعیت فرزندش به مدرسه آمده است، با هزاران امید و آرزو. برخی در پی توپی می دویدند،  شاید نه با لذت و از ته دل، بلکه تنها از روی غریزه و اجبار و برای نشان دادن زنگ ورزش .

   توپی پلاستیکی ،در زمینی با صدها خط و دروازه هایی با ابعاد متفاوت که نشان از نابرابری در مبارزه بین دو تیم بود.چطور می توان در پایان بازی، برنده را انتخاب کرد در حالی که در مبنا و اصل اولیه این رقابت عدالتی دیده نمی شد.بچه ها بدون هیچ توجهی به چنین نابرابری، با وجود مشخص بودن آن باز هم با اشتیاق فراوان فقط می دویدند هر چندکه در این بین برخی به فکر بر هم زدن بازی و خراب کردن آن با زیر پا گذاشتن اصول بازی و به سخره گرفتن تعدادی از بازیکنان حریف و حتی تیم خود بودند و می دانستند به هر دلیلی کسی نمی تواند جلوی این کار ناشایست و خارج از قواعد بازی آنها را بگیرد. برخی آنقدر فربه و چاق بودندکه توانایی دویدن نداشتند هر چند که تلاش زیادی می کردند.اما این تلاش  نتیجه ای گروهی و رضایت درونی را در برنداشت.

     امیدوار بودم آنها بتوانند در عرصه های دیگری موفق باشندکه برایم مجهول بود.همانند بسیاری از مجهولاتی که به وفور می توان درآموزش یافت.آنها را نشمردم اما شاید نابرابری در تعداد اعضای بین دو تیم نیز وجود داشت که برای هر دو طرف تفاوتی نداشت نه برای تیمی که تعدادشان کمتر بود باعث ایجاد حقی می شد و نه برای تیمی که تعداد بیشتری بودند امتیازمنفی ای.درست همانند رابطه بیم معلم و دانش آموز که ایجاد حق و حقوق و امتیاز و رضایت و خواسته و ... برای هیچ یک از طرفین مفهومی ندارد و اصلا مهم نیست.

    زنگ ورزش در توپی پلاستیکی و دروازه هایی متفاوت و خطوطی در هم با حدود بیست نوجوانی خلاصه می شد که همه می دویدند بدون هیچ انگیزه ای ،امتیازی ،حق و حقوقی ،خواسته ای و تنهابه قصد گذران وقت و خنده و خلاصی هر چند موقتی از کلاسی کسل کننده وملال آورو چقدر زنگ ورزش دوست داشتنی و لذت بخش است.با کمی تفکر و اندکی دقت می توان فهمید چقدر در برنامه ریزیهای آموزشی و مدیریتی موفق بوده ایم که بسیاری از آنها با توپی پلاستیکی تامین می شود!!!........

    عده ای نوجوان هم در حیاط مدرسه دیده می شدند که مشخص نبود مربوط به کدام کلاس، کدام مدرسه و یا حتی کدام محله اند.با دربی آهنی در ورودیه یک سالن روبرو شدم که قسمت کوچکی از پایین آن برش خورده بود و تنها راه ارتباطی بیرون با داخل سالن بود که اگر در بالای درب تعبیه می شدشباهت فراوانی با درب محلی بود که تنها راه ارتباطی زندانی با زندانبان است.حتی در انتخاب رنگ هم ،چنین سلیقه ای دیده می شد.شاید به خاطر همین شباهتها ویکتور هوگو سالها پیش مطرح نمود: ((هر در مدرسه ای که باز شود ،در زندانی بسته خواهد شد)).

   به واسطه مامور درب ، وارد سالن تاریکی شدم که نورگیری نداشت. با دقت بیشتر فهمیدم نیمی از سالن ورودی تبدیل به کلاس شده است که بعدها با دیدن کلاس متوجه شدم که با این ابتکار نه سالن ،سالن است و نه کلاس ،کلاس ....در واقع با ساختن به ظاهر یک کلاس ،ساختار درست و اصولی یک ساختمان ،از بین رفته است . و کم نیست از این دست خلاقیتها در نظام آموزشی که مقطعی و گذرا است و هیچ آینده نگری در آن به چشم نمی خورد.نظام آموزشی در بسیاری از مواقع به جای حل مساله ،صورت مساله را پاک می کندو در آن اجرای آنی بر هر چیز ارجحیت دارد به هر قیمتی و با هر تاثیری .

   در بدو ورود به سالن صدای بچه ها از برخی کلاسها به گوش می رسید که هیچ سنخیتی با محیط آموزشی نداشت .دفتر آموزشگاه باز هم جلب توجه نمود ،اتاقی کوچک با چند صندلی و میزی که شاید مستعمل سایر ادارات بود .به هر صورت یکی از آنهاظاهری آراسته و نمایی شکیل داشت که قطعا متعلق به مدیر مدرسه بود.به علت کوچکی اتاق شلوغی آن بیشتر جلوه می نمود.تعدادی مانیتور در گوشه اتاق و روی دیوار نصب بود که مرا به یاد اتاق کنترل پلیس راه انداخت،مدتها قبل به طور اتفاقی از نزدیک آن رادر محور یکی از جاده ها دیده بودم که برای کنترل ،نظارت و در صورت لزوم جریمه تهیه شده بودند.وتازه متوجه شدم که چقدر کارنظام آموزشی به کارپلیس نزدیک است .برای اولین بار در تمام طول دوران بیست و چند ساله ام در نظام آموزشی هم زمان و از دفتر مدرسه وضعیت آموزشگاه و داخل کلاسها را دیدم و بر خود بالیدم که چنین کنترل دقیق و هم زمانی از کل آموزشگاه وجود دارد. اما از آن روز تا به امروزسوالی ذهنم را درگیر کرده است که کارکردهای مثبت و منفی این عمل چیست ؟ آیا لزومی به چنین هزینه هایی هست در حالی که مدرسه حتی یک کامپیوترهم ندارد،از حداقل امکانات رفاهی برای همکاران خود محروم است،چند جلد کتاب مناسب ندارد، صندلی مناسبی در آن دیده نمی شود و ....

    یکی از  دوربین ها بر روی دری تعبیه شده بود که حدفاصل بین درب اصلی و حیاط مدرسه بود و در کنار آن زنگی نصب شده بود، برای ورود به حیاط اصلی پس از زنگ از داخل دفتر و از طریق  دوربین رصد شده وپس از تایید هویت اجازه ورود داشتی. بازهم ذهنم درگیر شد وبه یاد زندانهایی  افتادم که برای جلوگیری از فرار محکومین و مجرمان چنین اقداماتی انجام می دادند.متاسفانه نتوانستم به خوبی این ابتکار و خلاقیت را توصیف کنم، چون باور ندارم که می توان روزنه هایی از ابداع و نوآوری را در یک محیط آموزشی یافت. جالب است بدانید پس از شش ماه متوجه شدم سازنده و یا شایدهم طراح این درب یک همکار مخترع با چندین ثبت اختراعی است که از نزدیک برگه های آن عزیز را دیدم و به او تبریک گفتم و پس از آن امیدوارانه به نظام آموزشی دل بستم .

    آیا به نظر نمی رسد اولویتها در نظام آموزشی ما گم شده است،تا کی باید بترسیم که بچه هایمان از مدرسه فرار نکنند و تمام فکرو هزینه و توانمان را صرف اقدامات کنترلی و باز دارنده نماییم .تا کی تمام وقت مدارسمان تنها به نگهداری کودکان و نوجوانانی اختصاص داده شود که سراسر انرژی اند و خلاقیت و استعداد و ...تا کی مدیران و معاونین مدرسه ما تنها نگرانیشان این باشد که همکارانشان زودتربه کلاس بروند تا مشکلی پیش نیاید.تا کی دغدغه همکارمان  تامین نیازهای اولیه زندگی باشد.تاکی مدیران ما تنها نمرات بالا ازهمکاران بخواهند در حالی که خود می دانند این نمرات به هیچ عنوان نمرات واقعی دانش آموزانشان نیست  و به ناچار برای ترسیم نموداری شکیل و در خور، لازم و ضروری است .تا کی تمام فکر و انرژی مدیران مدارس متوجه هزینه های جاری مدرسه باشد و با نگاهی سنگین همکار خود را در استفاده از تلفن ثابت بدرقه نمایند. تا کی باید ترسید از خارج شدن از روزمره گی که بزرگترین آفت امروز نظام آموزشی است درحالی که می دانیم یکی از کارکردهای مهم هرنظام آموزشی تغییر است در تمامی ابعاد که بسترهای آن به خوبی در سند تحول بنیادین آموزش و پرورش آمده است.( از جمله فصول 5 و 6 که به راهبردهای کلان و هدف های عملیاتی و راهکارها اشاره دارد).

پایان قسمت اول ....


مطالب رزسایت
sgh92 بازدید : 0 جمعه 26 آذر 1395 زمان : 10:13


ما دانشجویان کارشناسی ارشد جامعه شناسی ورودی 1392در اولین جلسه درس نظریه های جامعه شناسی تصمیم به ساخت وبلاگ با هدف فعالیتهای علمی -آموزشی گرفتیم .
همچنین این وبلاگ می تواند به عنوان پلی برای ارتباط بهتر و سریعتر بین ما قرار گیرد .

مطالب رزسایت

تعداد صفحات : 0

درباره ما
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
خبر نامه


معرفی وبلاگ به یک دوست


ایمیل شما :

ایمیل دوست شما :



چت باکس




captcha


پیوندهای روزانه
آمار سایت
  • کل مطالب : 9
  • کل نظرات : 0
  • افراد آنلاین : 1
  • تعداد اعضا : 0
  • بازدید امروز : 1
  • باردید دیروز : 0
  • گوگل امروز : 0
  • گوگل دیروز : 0
  • بازدید هفته : 1
  • بازدید ماه : 1
  • بازدید سال : 3
  • بازدید کلی : 4
  • آخرین نظرات
    کدهای اختصاصی